فصل چهل و سوم - كار جدید من در طبس
ر طبس همچنان بینظمی و گرسنگی حکمفرما بود و بعضی از اشخاص می گفتند که زندگی ما مثل یک کابوس وحشتآور شده که بیداری ندارد. اگر یک نفر دیگری را در خیابان میدید و مشاهده میکرد که یک نان دارد میگفت این نان را با من نصف کن زیرا ما دو برادر هستیم و مساوی میباشیم. و اگر کسی دیگری را با جامه کتان مشاهده میکرد میگفت جامه را از تن بکن و بمن بده زیرا متی من بیجامه بودم و از این پس نوبت تو است که جامه نداشته باشی. بدین ترتیب دوبار سی شبانه روز گذشت ولی بعد از این مدت خدائی آتون در طبس از بین رفت. زیرا سربازان سیاهپوست و سربازان شردن که از طرف کاهنان آمون و اشراف و آمی اجیر شده بودند آمدند و طبس را محاصره کردند تا اینکه کسی نتواند بگریزد. در داخل طبس هم تمام شاخداران قیام کردند و از طرف کاهنان آمون بین آنها اسلحه توزیع شد. عدهای کمي از مردم که در باطن نه طرفدار آمون بودند نه طرفدار آتون چون از هرج و مرج و بینظمی طبس بجان آمدند به شاخداران پیوستند و میگفتند خدای جدید غیر از بینظمی و گرسنگی چیزی برای ما نیاورده و ما از این خدای بیرحم و بی شکل بیزاریم.
