نامه ای از بورنابوریاش دوّم به آخناتون (2)

من خشم خود از برادرام را با چنین سخنانی خالی می کنم: برادرم نباید بداند که من بیمار هستم؟ چرا از من پشتیبانی نکرده است؟ چرا نگران نشده و پیک هایش را نفرستاده است؟ نماینده برادرم چنین سخن گفته است: راه آن چنان کوتاه نیست که برادرت بتواند بفهمد و سلام برساند. راه بسوی برادرت دراز است. چه کسی می تواند او را آگاه سازد تا او بسرعت سلام برساند؟ او سپس چنین سخن گفت: از پیک خود بپرس که آیا راه دراز نیست... چون از پیک خود پرسیدم، و او گفت که راه دراز است، بیش از این برادرم را هدف خشم خود نمیسازم. شخصی گفته است که در سرزمین برادرم، همه چیز وجود دارد، و او هیچ کمبودی ندارد، در سرزمین من نیز همه چیز هست، و من هیچ کمبودی ندارم. مدت زمان درازی، ما پادشاهان روابط خوبی میان خود داشتیم، و تبریکات رد و بدل می کردیم. این روابط میان ما باید باقی بماند... تنها، چهار مین [3] سنگ لاجورد زیبا را بعنوان هدیه بسوی برادرم فرستادم، و نیز پنج جفت اسب را. هرگاه که زمانه خوب شد، همراه با پیک های خو هدیه های زیبای بسیاری را خواهم فرستاد، و هر آنچه را که برادرم آرزو دارد، می تواند نامه بنویسد...

ادامه نوشته

نامه ای از بورنابوریاش دوّم به آخناتون (1)

و اکنون، بازرگانان من که با آهوتابو سفر کردند، بمنظور تجارت در کنعان درنگ نموده اند. پس از آنکه آهوتابو بسوی برادرم رهسپار شد، در شهر هاناتوم که در کنعان واقع است، شومادا پسر بالوما و شوتاتنا پسر شارتوم اهل آکّو، افرادشان را به آنجا فرستادند. آنها بازرگانان مرا زدند و پولشان را ربودند. آهوتابو، که من وی را بسوی تو فرستادم، در پیشگاه توست. از او بپرس و او به تو خواهد گفت. کنعان کشور توست و پادشاهان آن برده تو هستند؛ من در کشور تو مورد دستبرد قرار گرفتم. دستگیرشان کن و پولی که ربودند را بازگردان. و افرادی که بردگان مرا کشتند را، آنان را بکش و انتقام خون آنها را بگیر. زیرا اگر تو این افراد را نکشی، آنها دوباره کاروانیان من و حتی سفیران مرا به قتل خواهند رساند، و سفارت میان ما بسته خواهد شد. اگر این اتفاق بیفتد، مردمان این سرزمین تو را رها خواهند کرد.

ادامه نوشته

دو نامه از آشور-اوبالیت یکم به آخناتون

به پادشاه سرزمین مصر، چنین سخن می گوید آشور-اوبالیت، پادشاه سرزمین آشور: سلام بر خانه تو، بر کشور تو، بر ارابه رانان جنگی تو و بر ارتش تو! من سفیر خود را به نزد تو فرستادم تا با تو دیدار کند و کشورت را ببیند. چیزی را که نیاکانم تا کنون نفرستاده اند را، من امروز برای تو فرستادم: یک ارابه خوب، دو اسب، (و) جواهری از سنگ قیمتی، و یک درخت نخل که با مهره هایی از سنگ لاجورد خالص آراسته شده است را، بعنوان هدیده ای با آرزوی نیکی، بسوی تو معطوف داشته ام. سفر من، که بسوی تو فرستاده ام، تا (تنها با تو) دیدار کند، مانعش نشو، بگذار دیدار کند و بازگردد. عقیده شما و وضعیت کشور شما را مشاهده می کند، آنگاه بازمی گردد!

ادامه نوشته