یک بیماری ساری و ناشناس

کشتی بحرکت در آمد و ما مدت بيست و چهار روز روی رود نيل شناوری کرديم تا اينکه به دريا رسيديم. در اين بيست و چهار روز از مقابل شهرها و معبدها و مزارع و گله‌های فراوان گذشتيم ولی من از مشاهده مناظر ثروت مصر لذت نمی‌بردم زيرا عجله داشتم که زودتر از آن کشور بروم و خود را بجائی برسانم که مرا در آنجا نشناسند. وقتی از نيل خارج شديم کشتی وارد دريا شد و ديگر (کاپتا) نميتوانست دو ساحل نيل را ببيند مضطرب گرديد و بمن گفت که آيا بهتر نيست که از کشتي پياده شويم و از راه خشکي خود را به ازمير برسانيم من باو گفتم که در راه خشکی راهزنان هستند و هرچه داريم از ما خواهند گرفت و ممکن است که ما را بقتل برسانند. جاشوان کشتی وقتی دريای وسيع را ديدند طبق عادت خود صورت را با سنگ‌های تيز خراشيدند تا اينکه خدايان را با خود دوست کنند و به سلامت به مقصد برسند. مسافرين کشتی که کثر اهل سوريه بودند از مشاهده اين منظره بوحشت افتادند و مصريهائی هم که با آن کشتی مسافرت ميکردند، متوحش شدند. مصريها از خداي (آمون) درخواست کمک ميکردند و سريانيها از خدای (بعل) کمک ميخواستند (کاپتا) هم خدای خود را بيرون آورد و مقابل آن گريست و برای اينکه دريا را با خود دوست کند يک حلقه مس بدريا انداخت ولی برای فلز خود بسيار متاسف شد. اين وقايع قدری ادامه داشت تا اينکه پاروزن‌ها که تا آن موقع در رود نيل و دريا، پارو ميزدند دست از پاروها برداشتند و کشتی برای ادامه حرکت شراع افراشت. آن وقت همه چيز آرام شد و ديگر جاشوان صورت‌های خود را مجروح نکردند و مسافرين خدايان را صدا نزدند ولي بعد از اينکه شراع افراشته شد و کشتي سرعت گرفت گرفتار حرکات امواج دريا گرديد. (کاپتا) وقتي ميديد که کشتي آنطور تکان ميخورد وحشت کرد و يکی از طنابهای کشتی را محکم گرفت و بعد از چند لحظه با ناله به من گفت که طوری معده او بالا ميايد مثل اينکه نزديک است از دهانش خارج شود و بطور حتم خواهد مرد. (کاپتا) که تصور ميکرد خواهد مرد بمن گفت ارباب من از تو رنجش ندارم براي اينکه تو مرا باينجا نياوردی بلکه خود من بودم که بتو گفتم که بايد از طبس خارج شد و به شهرهای ديگر رفت. وقتی که من مردم جنازه مرا به دريا بينداز برای اينکه آب دريا شور است و مانند حوض‌هاي شور دارالممات مانع از متلاشی شدن جنازه من خواهد شد. جاشوان کشتی نظر باينکه زبان مصری را ميفهميدند وقتی اين حرف را شنيدند خنديدند و به او گفتند ای مرد يک چشم، در اين دريا جانورانی وجود دارد که دندانهای آنها از دندان‌های تمساح بزرگتر و تيزتر است و قبل از اينکه جنازه تو به ته دريا برسد تو را قطعه قطعه ميکنند و می‌بلعند. کاپتا که متوجه شد جنازه او در آب شور دريا باقی نخواهد ماند و به کام جانوران خواهد رفت بعد از شنيدن اين حرف گريست. چند لحظه ديگر غلام سابق من به تهوع افتاد و بعد از او مسافرين کشتی چه مصری چه سريانی گرفتار تهوع شدند و آنچه در معده داشتند بيرون آمد و رنگ آنها تيره و آنگاه شبيه به سبز شد. من از مشاهده بيماری دسته جمعی آنها حيرت کردم زيرا در دارالحيات استادان ما،‌ اين بيماری را بما نگفته بودند و من نميدانستم بيماري مزبور چيست، بيماريهای ساری که يکمرتبه عده‌اي زياد را مريض ميکنند معروف است و تمام اطباي فارغ‌التحصيل طبس از آن اطلاع دارند.هزارها سال است که اين بيماريها شناخته شده و وسيله مداواي آنها فراهم گرديده و علائم بيماری معلوم و مشخص می‌باشد ولی بيماری مزبور به هيچ‌يک از بيماري‌هايی ساری شباهتی نداشت و من فکر ميکردم که اگر تمام اطبای سلطنتی مصر جمع شوند نمی‌توانند آن بيماری واگير را که يکمرتبه به تمام مسافرين چيره شد بشناسند. بيماری مزبور نه وبا بود و نه طاعون و نه آبله براي اينکه در هر سه بيماري مريض تب ميکند ولی آنهائيکه استفراغ مي کردند تب نداشتند و از سردرد نمی‌ناليدند. من دهان آنها را بوئيدم که بدانم آيا مثل بيماری وبا از دهان آنها بوی کريه استشمام ميشود ولی بوی مکروه نشنيدم و کشاله ران آنها را معاينه کردم که بدانم آيا مثل مرض طاعون از کنار ران آنها غده‌ای بيرون آمده ولی غده‌ای نديدم و در سطح بدن هم تاول‌های مخصوص آبله بنظر نميرسيد و در بين تمام آنهائی که استفراغ مي کردند حتی يک نفر تب نداشت. متحير بودم که اين چه بيماری مرموز است که علائم آن در هيچ‌يک از کتاب‌های قديم نوشته نشده و با وحشت نزد ناخدا رفتم و به او گفتم که در کشتی تو يک مرض خوفناک بوجود آمده که تا امروز بدون سابقه بوده زيرا من که طبيب مصری و فارغ‌التحصيل مدرسه دارالحيات هستم از اين مرض اطلاع ندارم و به تو ميگويم که فوری به طرف ساحل برو تا اينکه بيماران را بخشکی منتقل کنيم. ناخدا گفت مگر تو تا امروز در دريا مسافرت نکرده‌ای؟ گفتم نه... ناخدا گفت اين مرض که يک طبيب مصری مثل تو از آن بدون اطلاع است مرض دريا می باشد و علت بروز اين مرض، پرخوری است و در اين کشتی مسافرينی که مايل باشند به خرج شرکت سريانی که صاحب اين کشتی است غذا می خورند و غذای آنها جزو کرايه کشتی منظور ميشود ولی تو، سينوهه، وقتی وارد اين کشتی شدی گفتی که بخرج خود غذا خواهی خورد و بهمين جهت در صرف غذا امساک ميکنی و لذا کنون که همه بيمار هستند تو سالم ميباشی ولی اينها که ميدانند غذا را بخرج کشتی ميخورند تا بتوانند شکم را پر ازغذا مينمايند تا بتصور خودشان فريب نخورده باشند و تا وقتی روی نيل حرکت ميکرديم پرخوری اينها ضرری نداشت زيرا نيل رودخانه است و موج ندارد ولی اکنون که وارد دريا شده‌ايم اينها بعد از هر وعده غذای زياد گرفتار همين مرض ميشوند و آنچه در معده جا داده‌اند بر اثر تهوع بيرون مي‌ريزد و اين تهوع هم ناشی از تکان کشتی است که آن هم بر اثر حرکت امواج است. گفتم چرا در اين هوای طوفانی کشتی‌رانی ميکنيد تا اينکه مسافرين شما اين طور مريض شوند؟ ناخدا گفت اين هوا طوفانی نيست بلکه بهترين هوا برای کشتی‌راني می باشد چون تا باد نوزد نميتوان از بادبان استفاده کرد. بعد افزود سينوهه، با اينکه تو يک طبيب مصری هستی اين علم طب را از من فرا بگير که علاج مرض دريا فقط غذا نخوردن است و اگر مسافر کشتی غذا نخورد گرفتار اين مرض نميشود گفتم آيا اينها که مريض شده‌اند خواهند مرد، ناخدا گفت وقتی کشتی به ساحل رسيد و اينها از کشتی پياده شدند از تمام کسانيکه در ساحل هستند سالمتر خواهند بود زيرا سنگينی معده آنها بر اثر تهوع‌های پياپی از بين رفته است و مرض دريا وقتی ادامه دارد که کشتی در دريا حرکت ميکند و همين که بساحل رسيد اين مرض رفع ميشود. در اين گفتگو بوديم که شب فرا رسيد در حاليکه از هيچ طرف ساحل نمايان نبود و من به ناخدا گفتم در اين شب تاريک که فرا ميرسد آيا تو راه خود را گم نخواهی کرد و بجای اينکه بطرف ازمير بروی بطرف سرزمين آدمخواران نخواهی رفت. (در چهار هزار سال قبل ملل ساکن شمال دريای مديترانه نيمه‌وحشی بودند و مصريها تصور ميکردند که آنها آدمخوار هستند – مترجم). ناخدا گفت من از خدايان کمک ميگيرم و راه را گم نميکنم تا وقتی که روز است خدای خورشيد به من کمک ميکند و وقتی شب شد خدای ماه و خدای ستارگان به من مساعدت مينمايند و نميگذارند بسوی سرزمين آدمخواران بروم. من بعد ناخدا را ترک کردم و بگوشه‌ای خزيدم که بخوابم ولی تا صبح بر اثر حرکات کشتی و صدای بادبانها و امواج خوابم نبرد. روز بعد قدری غذا به کاپتا دادم و او نخورد و آنوقت به من محقق گرديد که وی خواهد مرد زيرا هرگز اتفاق نيفتاده بود که کاپتا وسيله و فرصتی برای غذا خوردن داشته باشد و از آن استفاده نيکند. هفت روز و شب، ما در دريا بوديم و روز هشتم ازمير نمايان شد و وقتی وارد بندر شديم بادبانها را فرود آوردند و جاشوان کشتی پارو بدست گرفتند تا اينکه کشتی را بساحل برسانند و من با شگفت ديدم که غلام من و تمام مسافرين که بيحال بودند بمحض اينکه کشتی وارد بندر شد برخاستند و براه افتادند و همه ميگفتند که گرسنه هستند و غذا می‌طلبيدند. من هرگز نديده بودم که يک عده بيمار که تصور ميشد خواهند مرد يکمرتبه آنطور سالم شوند و براه بيافتند و صحبت کنند و بخندند آنوقت فهميدم که علم انتها ندارد و انسان هر قدر تحصيل کند باز محتاج فرا گرفتن است زيرا با اينکه ما اطبای مصری بزرگترين طبيب جهان هستيم هنوز بقدر يک ناخدای بيسواد اطلاع نداريم و همکاران من در طبس از وجود اين مرض که يکمرتبه معالجه ميشود بی‌خبرند. (دريا همواره موج دارد و کشتي را تکان ميدهد و تکان کشتی دو حرکت بوجود مي‌آورد يکی از چپ براست و برعکس ديگری از جلو به عقب و بالعکس و اين دو تکان سبب ميشود که مسافران دچار استفراغ پياپی بشوند و بيحال گردند و خود من دو بار در سفر دريائی بر اثر تکان کشتی دچار اين عارضه که موسوم به بيماري دريا ميباشد شدم ولی همينکه کشتی بساحل رسيد يا وارد منطقه بندری (که در آنجا موج بوجود نمی‌آيد) شد، تمام عوارض بيماری دريا از بين ميرود و مسافران احساس سلامتی کامل ميکنند و در هواپيما‌های امروزی هم هنگام وزش باد تند اين تکان بوجود می آيد و مسافران هواپيما که برای بار اول يا دوم با طياره سفر ميکنند دچار عارضه موسوم به بيماری دريائی می‌شوند و ناخدای کشتی سريانی که به (سينوهه) گفت اين بيماری ناشی از پرخوری می‌باشد اشتباه ميکرد چون کسانيکه غذا نخورده‌اند نيز ممکن است دچار بيماری دريا شوند. منتها هنگام استفراغ فقط زردآب از دهانشان خارج ميگردد و در کشتيهای بزرگ حامل مسافر که طول تنه کشتی سيصد متر است (مثل کشتی کوئين ماری انگليسی که تا اين اواخر کار ميکرد) مسافران دچار مرض دريا نميشوند چون يکی از دو حرکت مذکور در بالا که حرکت جلو بعقب و برعکس می‌باشد بوجود نمی‌آيد ليکن حرکت ديگر که حرکت از راست به چپ و برعکس است ايجاد می‌شود و تنها با ايجاد يک حرکت بيماری دريا بروز نميکند – مترجم). سوريه را باسم کشور سرخ و مصر با بنام ممکلت سياه ميخوانند (بمناسبت رنگ خاک آنها) و همانطور که رنگ خاک اين دو کشور با هم تفاوت دارد همه چيز سرياني‌ها با مصري‌ها متفاوت است. مصر کشوري است مسطح و بدون کوه ولي سوريه کشوري ميباشد داراي کوه و بين هر دو کوه يک جلگه واقع شده و در هر جلگه يک ملت زندگي ميکند و يک پادشاه دارد و تمام اين سلاطين به فرعون خراج ميدهند. در سواحل سوريه مردم بوسيله صيد ماهي و درياپيمائي ارتزاق مينمايند و در داخل اراضي وسيله زندگي زراعت و راهزني است و قشون فرعون هرگز نتوانسته که راهزنان سوريه را قلع و قمع کند. در مصر مردم عريان هستند ولي در سوريه مردم از سر تا پا لباس مي‌پوشند و البسه خود را بوسيله پشم مي‌بافند ولي همين مردم که سراپا پوشيده با لباس هستند وقتي ميخواهند احتياجات طبيعي خود را رفع کنند بي‌آنکه به مکاني خاص بروند به اين کار مبادرت مي‌کنند و در هر نقطه بدون توجه باينکه سايرين آنان را مي‌بينند احتياجات خود را رفع مي‌نمايند. مردهاي سوريه ريش و موهاي بلند دارند و هر شهر از بلاد آنها داراي يک خدا مي‌باشد و براي خدايان انسان قرباني ميکنند. بعضي از اعمال که در مصر قبيح است در سوريه جائز ميباشد و از جمله معاشرت زن و مرد بشمار مي‌آيد و در بعضي از اعياد مردها و زنها بطور علني با هم معاشرت مينمايند. هر دفعه که فرعون يک صاحب منصب ميفرستد که از سلاطين سوريه خراج بگيرد صاحب منصب مذکور اين ماموريت را يک نوع تبعيد تصور ميکند زيرا مصريها جز معدودي از آنها نميتوانند که با وضع زندگي سکنه سوريه کنار بيايند. معهذا در ازمير يک معبد باسم معبد (آمون) هست و مصريهائي که مقيم اين شهر هستند به معبد مزبور هديه ميدهند. مدت دوسال من در ازمير توقف کردم و در اين مدت زبان و خط بابلي را آموختم زيرا بمن گفتند کسي که زبان و خط بابلي را بداند بتمام کشورهاي مشهور دنيا ميتواند مسافرت کند و در همه جا با مردان تحصيل کرده صحبت نمايد. خط بابلي را روي لوح‌هائي از خاك‌رس که خمير شده است مينويسند و بعد الواح را که بوسيله پيکان نوشته شده در آتش ميگذارند و مثل آجر سخت ميشود. من بدوداً حيرت ميکردم براي چه خط بابلي را مثل خط مصري روي پاپي‌روس نمينوسيند و بعد متوجه شدم که کاغذ از بين ميرود ولي لوح پخته شده باقي ميماند و نشان ميدهد که سلاطين و امرا با چه سرعت پيمانها و وعده‌هاي خود را فراموش مينمايند. يکي از چيزهائي که در سوريه هست و در مصر نيست اينکه در سوريه طبيب بايد بخانه بيمار برود و هرگز بيمار يک طبيب را احضار نمي‌نمايد. وقتي طبيب بخانه بيمار ميرود تصور مينمايند که خدايان او را فرستاده‌اند و حق‌الزحمه طبيب را قبل از معالجه مي‌پردازند و اين موضوع بنفع پزشک است زيرا بيمار وقتي معالجه شد مزد طبيب را فراموش مينمايد. هر يک از اغنياي سوريه داراي يک طبيب مخصوص هستند و تا وقتي سالم ميباشند باو هدايا ميدهند ولي بعد از اينکه ناخوش شدند هديه‌اي که بايد به طبيب داده شود قطع ميگردد تا اينکه دوباره سالم گردند. غلام من از روزيکه ما وارد ازمير شديم مرا وادار کرد که قسمتي از مزد طبابت خود را بکساني بدهم که به نقاط مختلف شهر بروند و اعجاز مرا در طب بگوش ديگران برسانند. کاپتا غلام من ميگفت که اگر تو در اين شهر مشهور شوي مجبور نيستي که براي معالجة بيماران بخانه آنها بروي بلکه آنها بخانه تو خواهند آمد. هرچه من باو ميگفتم که در سوريه مريض بخانه طبيب نمي‌آيد بلکه پزشک بايد بخانه بيمار برود او نمي‌پذيرفت و ميگفت که در آغاز اينطور است ولي بعد از اينکه مردم عادت کردند بخانه تو خواهند آمد زيرا مردم چون ابله ميباشند زود مطيع مد روز ميشوند بخصوص اگر آن مد از يک کشور خارجي بيايد و آنها همينکه بدانند که رفتن بخانه طبيب مد روز است رسم خود را کنار ميگذارند و رسم مصر را پيش ميگيرند. يکي از کارهاي که (کاپتا) مرا وادار بانجام آن کرد اين بود که در کوچه و خيابان باطباء سوريه مراجعه نمايم (زيرا اطباء که مجبور بودند بخانه بيماران بروند همواره در کوچه و خيابان ديده ميشدند) و بآنها چنين بگويم: من سينوهه طبيب معروف مصري هستم که تحصيلات خود را در دارالحيات باتمام رسانيده‌ام و در تمام دنيا مرا مي‌شناسند و بقدري علم دارم که اگر خدايان با من موافق باشند مرده را زنده و کور را بينا ميکنم ولي علم در همه جا يک شکل نيست و بيماريها در هر کشور از نوعي بخصوص است. اين است که بشهر شما آمده‌ام تا اينکه بيماريهاي اين شهر را بشناسم و آنها را معالجه کنم و از علوم شما مطلع شوم. من نمي‌خواهم که با شما رقابت نمايم زيرا براي تحصيل زر و سيم نيامده‌ام و زر و سيم براي من با اين خک که زير پاي من ميباشد برابر است. بنابراين هر وقت شما ديدي که خدايان شما يکنفر را مورد غضب قرار دادند و او را مبتلا به يک بيماري غير قابل علاج کردند او را نزد من بفرستيد که شايد من بوسيله کارد خود بتوانم او را معالجه نمايم. زيرا ميدانم که شما هرگز براي معالجة بيماران کارد بکار نميبريد و همواره از دوا براي درمان آنها استفاده مينمائيد.
اگر توانستم که بيماراني را که شما نزد من ميفرستيد بوسيلة کارد معالجه کنم هرچه زر و سيم بمن بدهند با شما نصف خواهم کرد و اگر نتوانستم آنها را نزد شما بر ميگردانم و اگر هديه‌اي بمن بدهند آنرا نيز بشما ميدهم. وقتي من اينطور با يک طبيب سوريه صحبت ميکردم وي ريش خود را مي‌خارانيد و ميگفت شک نيست که خدايان بتو علم داده‌اند زيرا کلام تو بخصوص آن قسمت که مربوط به نصف کردن زر و سیم است بگوش من خوش آیند میباشد و چون تو بوسیله کارد معالجه میکنی اگر هم بخواهی نمیتوانی با ما که مریض را با دوا معالجه مینمائیم رقابت نمائی. ما عقیده داریم که یک مریض با کارد معالجه نمیشود بلکه خواهد مرد و فقط بتو یک توصیه مینمائیم و آن اینکه هرگز بوسیله جادوگری کسی را معالجه نکن زیرا اگر در صدد برآئی که بوسیله جادوگری مردم را معالجه کنی از سایرین که از تو محیل تر هستند عقب خواهی افتاد. من اینحرف را باور میکردم و میدانستم که در سوریه جادوگران در خیابان و کوچه ها مثل اطباء ویلان هستند و بوسیله جادوگری اشخاص ساده لوح را معالجه می نمایند. آنها هم یا میمردند یا اینکه بر اثر مرور زمان معالجه میشوند. در مصر ما هم جادوگری هست ولی جادوگری در مملکت ما فنی است مخصوص کاهنین و فقط کاهنین آنهم در داخل معبدها مبادرت بجادوگری می‌نمایند و در خارج از معبدها اگر کسی مبادرت بجادوگری کند بمجازات‌های سخت میرسد. نتیجه‌ای که من از معالجات خود در ازمیر گرفتم بسیار جالب توجه شد و طولی نکشید که آوازه شهرت من در شهر و خارج از شهر پیچید. من نسبت به اطبائی که بیماران غیرقابل علاج خود را نزد من میفرستادند با درستی رفتار مینمودم و هرچه از مریض میگرفتم نصف میکردم و نصف آنرا به طبیب سریانی که مریض مزبور را نزد من فرستاده بود میدادم و بخود بیمار میگفتم که نزد طبیب برود و باو بگوید بمن چه داده است. وسیله معالجه من کارد بود و هر دفعه قبل از اینکه کارد را بکار ببرم آن را در آتش مطهر مینمودم و خود را هم طبق رسم دارالحیات مطهر میکردم. یکروز مردی کور نزد من آمد، و معلوم شد که مدتی است که نزد اطبای سوریه معالجه میکند و مرض او بدتر میشود. وسیله ای که آنها برای درمان کوری آن مرد بکار میبردند آب دهان بود و خاکرا با آب دهان میآلودند و روی چشم وی میگذاشتند. ولی من برای معالجه آن مرد، سوزن بکار بردم و اول سوزن را در آتش نهادم و بعد از این که مطهر شد بوسله آن چشم وی را معالجه کردم و او بینا گردید. بقدری این موضوع کمک به شهرت من کرد که در تمام شهر ازمیر مرا نماینده خدایان دانستند و گفتند همانگونه که خدایان میتوانند به نابینا چشم بدهند (سینوهه) نیز بآنها چشم میدهد. بازرگانان و اغنیای سوریه از بازرگانان و اغنیای ما پرخورتر هستند و روزی چند نوبت اغذیه پخته بدن آنها را فربه میکند و گرفتار عوارض معده و تنگی نفس میشوند. اینان بعد از اینکه من مشهور شدم بدون اینکه بدواً بدیگران مراجعه نمایند مستقیم بخود من مراجعه میکردند و من بوسیله کارد آنها را درمان مینمودم و خون آنها را مانند خون خوک که سرش را قطع نمایند فرو میریختم. من دوا را به نسبت استطاعت بیمار باو میفروختم و اگر میدیدم که بیماری دارای بضاعت است دوا را گران میفروختم و در صورتکی که مشاهده میکردم که بضاعت ندارد دارو را بسیار ارزان باو میدادم و عقیده داشتم که باید از غنی گرفت و به فقیر داد بخصوص اگر فقیر، جزو طبقه غلامان و مزدوران باشد. (کاپتا) غلام من نیز از بیماران هدایا دریافت میکرد و بسیاری از بیماران قبل از اینکه بمن مراجعه کنند به غلامم مراجعه مینمودند که بوسیله وی، بیشتر دقت و مساعدت مرا جلب کنند. (کاپتا) هر روز عده‌ای از گدایان را در خانه من اطعام میکرد تا اینکه بروند و اطراف شهر در خصوص اعجاز معالجه‌های من داد سخن بدهند و بگویند که این طبیب مصری در سراسر جهان نظیر ندارد. من خیلی زر و سیم تحصیل میکردم و مازاد زر و سیم خود را در شرکت های کشتیرانی سوریه بکار میانداختم. در سوریه، شرکتهائی وجود دارد که سرمایه آنها به قسمتهای کوچک تقسیم شده و این قسمتهای کوچک را مردم خریداری مینمایند. این قسمتهای کوچک هم باز بچند قسمت کوچکتر تقسیم میشود و نام آنها را یکدهم – یکصدم – یکهزارم گذاشته اند. تمام سکنه ازمیر حتی گدایان این قسمتهای کوچک را خریداری میکنند و در نتیجه شریک سرمایه شرکتهای کشتیرانی میشوند. گاهی کشتی بعد از این که بدریا رفت غرق میگردد و مراجعت نمیکند ولی وقتی که مراجعت کرد سودی سرشار عاید صاحبان سرمایه مینماید. من تا میتوانستم از این سهام خریداری مینمودم که در سود شرکتهای کشتیرانی سهیم باشم. در مصر این روش معمول نیست و بهمین جهت در آنجا کشتیهای بزرگ مانند کشتیهای سوریه وجود ندارد. در کشور ما بمحض اینکه صاحب یک کشتی فوت میکند کشتی او از بین میرود ولی در سوریه چون کشتی بشرکت تعلق دارد و سرمایه شرکت را همه مردم میپردازند، مرگ یک یا چند نفر هیچ موثر در وضع کشتیرانی نیست و در ازمیر من شرکتهائی دیدم که پانصد سال از عمر آنها میگذشت. یکی از فواید بکار انداختن سرمایه من در شرکتها این بود که هرگز در خانه‌ام زر و سیم فراوان وجود نداشت تا اینکه دزدها بطمع بیفتند و بقصد سرقت بیایند و مرا بقتل برسانند. در حالی که من ثروتمند میشدم (کاپتا) فربه میگردید و البسة زیبا میپوشید و بدن را با روغنهای معطر خوشبو میکرد و با وجود سالخوردگی زنهای جوان را در آغوش خود میخوابانید و گاهی طوری غرور باو غلبه مینمود که حتی نسبت به من هم گستاخ میشد و آنوقت من عصای خود را بدست میگرفتم و چند ضربت محکم به شانه ها و پشت او مینواختم. بقدری زر و سیم نصیب من میگردید که گاهی برای بکار انداختن آنها دچار زحمت میشدم و نمیفهمیدم که با فلزات چه باید کرد. موفقیت من ناشی از دو چیز بود اول اینکه با اطبای سوریه رقابت نمیکردم زیرا بطور کلی بیمارانی را مداوا میکردم که آنها جواب گفته بودند. دوم اینکه در بکار بردن کارد خیلی تهور داشتم. بدلیل اینکه وقتی بیماری را یک طبیب سریانی جواب میداد و میگفت او خواهد مرد، مردم وی را مرده میپنداشتند. اگر من بعد از بکار بردن کارد، موفق بمعالجه بیمار میشدم که همه علم مرا تحسین میکردند و اگر بیمار فوت میکرد هیچ کس مرا مورد نکوهش قرار نمیداد زیرا می‌دانستند که مریض مردنی است. لذا من با خاطری آسوده بدون بیم از مرگ بیمار کارد خود را در مورد آنها بکار میبردم. گاهی نیز از علوم اطبای سوریه استفاده میکردم زیرا بعضی از دانستنیهای آنها، بخصوص در مورد بکار بردن فلزات تفته برای درمان زخمها قابل استفاده بود. وقتی آنقدر زر نصیب من شد که حس کردم که دیگر به طلا احتیاج ندارم طلا، ارزش خود را در نظر من از دست داد و از آن پس گاهی بیماران فقیر را فقط برای این مورد مداوا قرار میدادم که بر معلومات خود بیفزایم. در این مدت دو سال که در ازمیر بودم از تنهائی رنج میبردم زیرا زنی موافق طبع خود نمی‌یافتم و از زنهای هرجائی نفرت داشتم زیرا (نفر نفر نفر) طوری مرا از زنی که برای زر و سیم و مس، مردی را در آغوش خود می‌خواباند متنفر کرده بود که حتی وقتی به معبد سوریه میرفتم که با زنی آمیزش کنم باز متنفر بودم. چون در ازمیر مردی که بخواهد با یک زن برای مدتی موقت آمیزش کند بمعبد میرود و برای ساعتی یا یک روز یا یکشب او را خواهر خود مینماید. سوریه خدایان متعدد دارد که معرف ترین آنها موسوم به (بعل) است. بعل خدائی است خونخوار که احتیاج بقربانی دارد و این خدا دزدی عادی را ممنوع کرده و در عوض دزدی توام با خدعه را آزاد گذاشته است. در ازمیر اگر کسی برای سیر کردن شکم فرزندان خود یک ماهی بدزدد او را به معبد (بعل) میبرند و مقابل خدای مزبور قطعه قطعه میکنند. ولی اگر کسی سره را وارد طلا نماید و بعد حلقه فلز را بعنوان اینکه طلای ناب است بدیگران بدهد هیچکس او وی ایراد نمیگیرد زیرا مبادرت به حیله کرده و در سوریه بکار بردن حیله یکی از فنون قابل تحسین است. بهمین جهت در این کشور همه در شناسائی زر و سیم استادند و بمحض اینکه حلقه زر یا سیم را بدست میگیرند میدانند که آیا خالص هست یا نیست. خدای مونث سکنه ازمیر، الهه‌ایست بنام (ایشتار) که هر روز لباس او را عوض میکنند و این الهه در یک معبد بزرگ سکونت دارد و در آن معبد صدها دختر بظاهر باکره عهده‌دار خدمات وی هستند ولی اینان فقط از نظر رسمی باکره میباشند و بر عکس عنوانی که دارند وظیفه آنها این است که رسوم دلربائی را فرا بگیرند تا اینکه بتوانند با مردهائیکه بمعبد میروند آمیزش کنند. در ازمیر معبد (ایشتار) شبیه به خانه‌های عیاشی در طبس است و زنها، در آنجا از مردها پذیرایی مینمایند و هرچه مردها بآنها میدهند صرف نگاهداری ایشتار میشود. در مصر اگر مردی درون یک معبد با زنی آمیزش نماید مرد را برای کار کردن بمعدن میفرستند و زن را از معبد اخراج مینمایند ولی در ازمیر این نوع ارتباط درون معبد (ایشتار) آزاد میباشد و سریانی‌ها میگویند که از این جهت خود (ایشتار) این عمل را در معبد خویش آزاد کرده که میداند از این راه درآمدی زیاد نصیب او می شود. اگر مردی نخواهد بمعبد (ایشتار) برود و با زنهای آنجا تفریح کند یا باید زن بگیرد یا اینکه کنیز خریداری کند. شاید در هیچ نقطه از جهان بقدر سوریه کنیز و غلام برای فروش وجود ندارد برای اینکه هر روز کشتیها از نقاط دور میآیند و غلامان و کنیزانی را که با خود آورده اند ببازار برای فروش میفرستند. در بین زنهای کنیز از همه نوع و شکل، مطابق سلیقه هر مرد، موجود است و بهای آنها گران نیست و هر کس میتواند کنیزی مطابق میل خود خریداری کند و بخانه ببرد و با او تفریح کند. غلامان و کنیزان ناقص الاعضاء را حکومت ازمیر خریداری مینماید. این بردگان ببهای بسیار کم خریداری میشوند و حکومت از آنها کار یا زیبائی نمیخواهد زیرا منظورش این است که آنها را بمعبد (بعل) ببرد و مقابل خدای مزبور قربانی نماید. حکومت معتقد است که (بعل) نمیتواند بفهمد که او را فریب میدهند و یکمرد یا زن ناقص الاعضاء را برای او قربانی مینمایند. گاهی از اوقات که کنیزان و غلامان خیل پیر هستند و دندان در دهان ندارند، هنگامی که میخواهند آنها را در معبد (بعل) قربانی کنند یک پارچه روی صورت (بعل) میبندند که وی قربانیان خود را نبیند. من هم برای این که مورد قدردانی سکنه ازمیر قرار بگیرم برای خدای بعل قربانی میکردم ولی من بجای کشتن غلام یا کنیز، بهای غلام یا کنیزی را که باید قربانی شود، بمعبد میدادم و از قضا سیم و زری که من بمعبد میدادم بیش از آن جلوه میکرد که یک غلام یا کنیز را قربانی نمایم. زنهائی که در معبد (ایشتار) بودند بسیار زیبائی داشتند زیرا رسم است که قشنگترین دختران سوریه برای خدمتگزاری در معبد مزبور، انتخاب میشوند و وقتی بسن رشد رسیدند آنها را به فنون دلبری آشنا مینمایند که بدانند چگونه باید مردان را فریفته خود کنند تا این که از آنها بیشتر برای معبد زر و سیم بگیرند. هر شب که من بمعبد ایشتار میرفتم (زیرا مردها هنگام شب بعد از فراغت از کار روز آنجا میروند) با یکی از دختران معبد که عنوان آنها باکره بود بسر میبردم. من دیگر آن سینوهه ساده و محجوب که شبها بمنازل عیاشی طبس میرفت نبودم بلکه در کسب لذت از زنها بصیرت پیدا کردم و میدانستم که وقتی مردی قصد دارد با زنی تفریح کند چگونه باید از او مستفیذ شود. بعد از این که چند مرتبه بمعبد (ایشتار) رفتم دیدم زنهائی که آنجا هستند هر یک نوعی مخصوص از فنون دلبری و معاشقه را میدانند و این هم یکی از فواید رسوم آن معبد، برای تحصیل در آمد است. چون مردهائی که بمعبد میروند، هر دفعه در معاشقه چیزهای تازه میآموزند و این تنوع مانع از این است که از رفتن بمعبد ایشتار خسته شوند.
من از زنهای آنجا، چیزهای بسیار آموختم و رفته رفته در معاشقه استاد شدم ولی با اینکه هر دفعه که بمعبد میرفتم احساس خوشی میکردم در قلب از زنهای آنجا متنفر بودم زیرا میدانستم که تفاوتی با زنهای منازل عیاشی طبس ندارند. (کاپتا) روزی بدقت مرا نگریست و گفت ارباب من، در صورت تو با اینکه جوان هستی اثر چین پیدا شده است. گفتم این طور نیست او گفت همین طور است و علت این که صورت تو، دارای چین شده این میباشد که زنهائی را که در آغوش خود جا میدهی که در قلب خود آنها را دوست نمیداری و اگر مرد زنی را دوست بدارد از معاشقه با او پیر نمیشود. من از دو چیز بیم دارم یکی این که تو بر اثر آمیزش با زنهائی که آنها را دوست نمیداری زیرا میدانی که موقتی هستند پیر شوی و دوم اینکه واقعه (نفر نفر نفر) تکرار شود و یکزن بیرحم، تو را اسیر خود نماید و باز ما ورشکسته شویم. گفتم اطمینان داشته باش که دیگر من بدام (نفر نفر نفر) و نظایر او نخواهم افتاد. (کاپتا) گفت تا آخرین روزی که یکمرد دارای نیروی رجولیت است، احتمال دارد که بدام یکزن بیرحم و حریص بیفتد و همه چیز خود را از دست بدهد و من در صدد هستم برای اینکه تو را از خطر زنهای زر و سیم پرست نجات بدهم برای تو یک کنیز خریداری نمایم که بتوانی شبها در خانه با او تفریح کنی. پنج روز بعد، شب، وقتی که وارد اطاق خود شدم دیدم که (کاپتا) باتفاق یکزن جوان وارد شد. آن زن، نه اهل مصر بود و نه اهل سوریه و بقبایل آدمخوار شباهت داشت زیرا موهایش طلائی رنگ و صورتش سفید و چشمهایش آبی بنظر میرسید. زن نه بلند قامت بود و نه لاغر و دستها و سینه‌هائی کوچک داشت و من فکر میکردم که اگر تمام زنهای آدمخوار آن طور باشند سرزمین آدمخواران از خانه خدایان بهتر است. (کاپتا) وقتی او را وارد اطاق من کرد لباسش را از تن بیرون آورد تا اینکه مثل خودمان (مثل مصریها) باشد و بعد شروع بوصف زیبائیهای او نمود و گفت این زن کنیزی است که بحرپیمایان ما او را از سواحل ملل آدمخوار ربوده‌اند و من امروز در بازار برده فروشان زیباتر از او کنیزی ندیدم. در زن هیچ اثر وحشت نمایان نبود و میخندید و دندانهای سفید و درخشنده‌اش را بمن نشان میداد و ببعضی از اعضای بدن خود که اشاره کردن به آنها قبیح است اشاره مینمود و من فهمیدم که تا زنی جزو ملل وحشی و آدمخوار نباشد اینطور بی‌تربیت نمیشود. این زن بزودی طوری با من مانوس گردید که وجود او باعث زحمت دائمی من شد زیرا زن مزبور میخواست پیوسته با من تفریح نماید ولی من که از اصرار او به تنگ آمده بودم زن مزبور را به (کاپتا) بخشیدم. ولی زن با او نمیساخت و (کاپتا) را کتک میزد و از نزد او میگریخت و پیش من میامد و وقتی من او را کتک میزدم خوشحال میشد و میگفت چون تو نیرومند هستی بهتر میتوانی با من تفریح کنی. روابط ما و زن مزبور بدین ترتیب ادامه داشت تا اینکه روزی یکی از سلاطین سوریه که گفتم شماره آنها زیاد است به ازمیر آمد و برای معالجه به من مراجعه کرد و تا چشم او به کنیز من افتاد حیران گردید و من فهمیدم که اندام کنیز من بیشتر توجه او را جلب کرده زیرا کنیز من برسم زنهای خودمان در خانه بدون لباس میزیست و سلطان مزبور هرگز یک زن بیگانه را عریان ندیده بود. من که دیدم او چشم از کنیز من بر نمیدارد او را معرفی کردم و بکنیز گفتم که برای سلطان آشامیدنی بیاور و پس از این که سلطان دانست وی کنیز من میباشد گفت (سینوهه) من میخواهم این کنیز را از تو خریداری کنم و هر قدر که بخواهی در ازای آن بتو زر و سیم خواهم داد. تا آن روز از اصرار کنیز خود که میخواست من دائم با او تفریح کنم خسته شده بودم ولی همینکه دیدم که پادشاه مزبور خواهان کنیز من میباشد دریغم آمد که کنیز زیبای خود را به وی بفروشم. چون میدانستم هرچه باشد بعضی از شبها باو احتیاج دارم و اگر کنیز خود را در دسترس نداشته باشم مجبورم به معبد الهه (ایشتار) بروم و با زنهای آنجا آمیزش کنم. از این گذشته، همین که پادشاه خواهان کنیز من گردید قدر و قیمت او در نظر من زیاد شد زیرا تا وقتی مشاهده میکنیم که کالای ما خریدار ندارد در نظرمان بدون قیمت است و همین که خریداری برای کالا پیدا میشود در نظرمان جلوه میکند. اکنون موقعی فرا رسیده که باید چند کلمه در خصوص اختراع خود بگویم. من هنگامی که در خانه مرگ کار میکردم متوجه شدم که اگر بتوان روی دندانها را بوسیله یک روکش محفوظ نمود دندان از آسیب محفوظ میماند. در خانه مرگ هنگامیکه اموات اغنیاء را مومیائی میکردند روی دندانهای آنها یک ورقه زر میکشیدند و این ورقه زر بگوشت لثه متصل میگردید. در نتیجه بعدها که آثار پوسیدگی در مومیائی بوجود میآمد دندانها از لثه جدا نمیشد و بعد از هزارها سال ردیف دندانها بوضع اول باقی میماند. دندانهای مرده، بعد از مومیائی شدن عیب نمیکند زیرا دندان پس از مرگ فساد ناپذیر است ولی از لثه جدا میگردد و بوسیله زر آن را به لثه متصل مینمودند که جدا نشود. من فکر کردم که اگر بتوان روی دندانهای افراد زنده یک روکش طلا کشید ممکن است که از فساد دندانها جلوگیری کرد و تا وقتی که در طبس بودم بضاعت من اجازه نمیداد که مبادرت باین آرایش نمایم ولی پس از اینکه به ازمیر رفتم و زر وسیم برای من بدون ارزش گردید درصدد بر آمدم که این موضوع را بیازمایم و فهمیدم که کشیدن یک روپوش زر روی دندان مانع از این میشود که دندانهای افراد زنده فاسد گردد. پادشاه مزبور هم که ضمن معالجه نزد من، میخواست دندانهای خود را مداوا نماید موافقت کرد که من با یک روپوش زر دندانهای او را بپوشانم تا این که در آینده فاسد نشود و بعد از اینکه دهانش را با روپوش طلا یکی روی دندانهای بالا و دیگری روی دندانهای پایین مزین کردم بمن گفت (سینوهه) تو برای من زحمت کشیدی و دندانهای مرا از خطر فساد در آینده حفظ کردی و مزدی که من بتو داده‌ام گرچه زیاد است ولی باز باندازه علم تو نیست. با این که حقی بر گردن من داری من چون مردی راستگو هستم بتو میگویم که خواهان کنیز تو میباشم و اگر این کنیز را بمن بفروشی قیمتی خوب بتو خواهم پرداخت و اگر نفروشی او را از تو خواهم ربود و اگر مقاومت کنی تو را خواهم کشت. من تاکنون با یک کنیز از ملل آدمخوار تفریح نکرده‌ام و باید تو کنیز خود را بمن بفروشی تا با او تفریح کنم و بدانم که آیا لذت تفریح با زنهای سیاه چشم ما که موهای سیاه دارند بیشتر است یا اینکه لذت تفریح با یک زن آدمخوار که دارای موهای طلائی میباشد. وقتی پادشاه این حرف را میزد غلام من (کاپتا) که بعد از ورود به سوریه گرم کردن بازار را از سوداگران سوریه آموخته بود حضور داشت و برای این که بازار معامله را گرم نماید و پادشاه را وادارد که در ازای کنیز من بهای بیتشری بپردازد شیون کنان گفت امروز شوم ترین روز زندگی ارباب من است و ایکاش که من از شکم مادر خارج نشده بودم و این روز را نمیدیدم زیرا در این روز تو میخواهی ارباب مرا از یگانه وسیله خوشی او محروم کنی و کنیزی را که هر شب در آغوش وی میخوابد از وی بگیری و من میدانم که هرگز یک زن دیگر نمیتواند مثل این کنیز قلب ارباب مرا خرسند نماید زیرا زنی دیگر باین زیبائی وجود ندارد نگاه کن و ببین که صورت او از ماه مدور در شبهای بدر زیباتر است و دو سینة او از ترنج های ازمیر کوچکتر میباشد آیا شکم صاف او را که هیچ بر آمدگی ندارد میبینی و آیا در وسط این شکم فرو رفتگی ناف را مشاهده میکنی نگاه کن در تمام بدن این زن یک دانه مو بنظر نمیرسد و قامت کنیز از شیرگاو سفیدتر و از باقلای پخته نرم تر میباشد و من یقین دارم که خدایان تمام رنگهای قشنگ را جمع آوری کرده و در صورت و اندام این زن بکار برده اند زیرا موهای سرش طلائی و چشمهایش آبی و لبهایش سرخ و ناخنهای وی حنائی و اندامش سفید و دو نوک سینة او ارغوانی است. وقتی غلام من اینطور بازار گرمی میکرد پادشاه طوری بهیجان آمده بود که از فرط علاقه نسبت به کنیز من نفس میزد و گفت (سینوهه) من میدانم که کنیز تو بسیار زیبا میباشد ولی هرچه بخواهی بتو میدهم و اگر راضی بفروش او نشوی تو را بقتل خواهم رسانید. من دست خود را بلند کردم که غلام را وادار بسکوت نمایم و وی شیون را قطع کرد و من خطاب بپادشاه مزبور که سلطان کشور (آمورو) در سوریه بود گفتم: این زن برای من خیلی عزیز است و من اگر او را بزر بفروشم بخود خیانت کرده ام و لذا میل ندارم که این زن از طرف من فروخته شود ولی حاضرم که کنیز خود را بدون عوض بتو تقدیم نمایم تا اینکه تو بیاد دوستی با من بتوانی او را خواهر خود بکنی و از تفریح با وی بهره مند شوی. پادشاه (آمورو) وقتی دانست که من حاضرم کنیز خود را بوی بدهم طوری خرسند شد که بانک بر آورد ای (سینوهه) من تصور نمیکردم که یک مصری دارای سخاوت باشد برای آنکه از کودکی تا امروز هر چه مصری دیده‌ام مامورین فرعون بودند و می‌آمدند که از ما خراج بگیرند و پیوسته دست آنها برای گرفتن دراز میشد و هرگز دست دراز نمیکردند که چیزی بدیگران بدهند. و تو اولین مصری هستی که بمن ثابت کردی که ممکن است در مصر کسانی هم یافت شوند که دست بده داشته باشد و اگر روزی بکشور (آمورو) بیائی من بتو قول میدهم که تو را در طرف راست خود خواهم نشانید. آنگاه غلام من برای کنیز لباس آورد و وی پوشید و باتفاق پادشاه (آمورو) که مردی جوان و قوی هیکل بود و ریشی سیاه و بلند داشت خارج شد و هنگامی که میرفت میدیدم که کنیز من از مشاهده آن مرد قوی که ارباب جدید او میباشد خوشوقت شده است. پس از اینکه پادشاه رفت (کاپتا) مرا مورد ملایمت قرار داد و گفت برای چه از پادشاه (آمورو) چیزی دریافت نکردی در صورتیکه وی حاضر بود که هر چه میخواهی بتو بدهد. گفتم من از این جهت این کنیز را بلاعوض باو دادم که از آینده کسی آگاه نیست و نمیداند که دنیا چه خواهد شد و داشتن دوستانی بزرگ برای روزهای وخیم سودمند است و شاید روزی من احتیاج پیدا کنم که بکشور اینمرد بروم و در آنجا از خطر دشمنان آسوده باشم و گرچه این مرد کشوری کوچک دارد و در ملک او غیر از گوسفند و الاغ چیزی بدست نمیاید معهذا دوستی وی برای من در صورت بروز خطر مغتنم است. پادشاه (آمورو) تا سه روز دیگر در ازمیر بود و آن گاه چون میخواست برود، برای خداحافظی نزد من آمد و گفت (سینوهه) اگر تو تمام زر وسیم مصر را بمن میدادی بقدر دادن این کنیز خوشوقت نمیشدم زیرا این کنیز دوست داشتنی‌ترین زنی است که من دیده‌ام و یقین دارم که هرگز از او سیر نخواهم شد. اگر تو روزی بکشور من بیائی هر چیز بخواهی بتو خواهم داد مگر دو چیز یکی این کنیز و دیگری اسب، زیرا در کشور من اسب خیل کم است و معدودی است که در آنجا وجود دارد برای ارابه های جنگی من ضروری میباشد. از این گذشته دیگر هر چه بخواهی بتو میدهم و هر کس را که مایل باشی بقتل میرسانم و اگر در ازمیر هم کسانی با تو دشمن هستند بگو تا من بوسیله گماشتگان خود در همین شهر آنها را بقتل برسانم و اطمینان داشته باش که اسم تو برده نخواهد شد. بعد از این حرفها پادشاه (آمورو) مرا بوسید و رفت ولی من بعد از چند شب از دوری کنیز خود احساس کسالت کردم زیرا بآن آموخته شده بودم و بعضی از شبها برای جبران مافات به معبد الهه (ایشتار) میرفتم ولی زنهائی که در آنجا بودند نمیتوانستند مانند کنیز مزبور وسیله تفریح من شوند. آنگاه هوا گرم شد و نیمه بهار فرا رسید و گلها شکفتند و چلچله‌ها به پرواز در آمدند و کشتیها در بندر ازمیر آماده حرکت گردیدند تا اینکه بکشورهای دیگر بروند و از آنجا کالا و غلام و کنیز بیاورند. در نیمه بهار شهر ازمیر به هیجان در آمد زیرا جشن بیرون آوردن خدای تموز از خاک فرا رسیده بود. کشیش‌های سوریه هر سال در فصل پاییز خدای تموز را به خاک میسپردند و در نیمه بهار در یک روز گرم او را از زیر خاک بیرون میآوردند. روزی که مجسمه خدای تموز از زیر خاک بیرون آورده میشد روز شادمان عمومی در ازمیر بود و در اینروز مرد و زن از شهر خارج میشدند و به صحرا میرفتند و تمام مردها و زنها در این روز در صحرا علنی با هم معاشرت مینمودند. من در آنروز به صحرا رفتم که بدانم مردم چه میکنند و دیدم که کشیش‌ها مجسمه خدای تموز را از زیر خاک خارج کردند و مردم شادی نمودند و برقص در آمدند و میگفتند که خدای تموز زنده شده است و او خدای گرما میباشد و همانطور که زمین و هوا را گرم میکند به بدن انسان هم حرارت میدهد و زن و مرد بهم نیازمند میشوند. هنگامی که خدای تموز را از خاک بیرون میاوردند. من دیدم که گروهی از زنها ارابه‌ای را میکشند و روی ارابه مجسمه یکی از اعضای بدن مردها را که ذکر نام آن قبیح است نهاده‌اند و این مجسمه را با چوب تراشیده بودند. من حیرت کردم که منظور از این کار چیست تا اینکه دیدم که یکمرتبه مردها و زنها مخلوط شدند و بدون اینکه از یکدیگر شرم کنند آمیزش نمودند و این اعمال حیوانی تا شب ادامه داشت. وحشیگری بعضی از اقوام را باید از این نوع آثار فهمید زیرا در مصر که ملتی متمدن دارد هرگز این وقایع اتفاق نمیافتد.
بعضی از زنهای پیر که نتوانسته بودند کسی را پیدا کنند از مردها خواهش مینمودند که آنها را محروم ننمایند و چون من در آن جشن مردی تماشاچی بودم بیشتر از من خواهش میشد ولی من زنهای پیر را با نفرت از خود میراندم و به آنها میگفتم خدایان برای زنها حدودی معین کرده‌اند و وقتی عمر زن از آن مرحله گذشت دیگر نباید در فکر این باشد که با مردها آمیزش کند زیرا اگر خدایان میخواستند که زن هم مانند مرد تا آخر عمر با جنس دیگر معاشرت نماید برای وضع مزاجی او حدودی معین نمی نمودند.