<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاهشمار تاریخ ایران و جهان</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 21 Mar 2008 21:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>با سلام و عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن سال نو 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا پایان تعطیلات نوروز از به روز کردن وبلاگ معذور می باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالی خوب و سرشار از موفقیت را برای شما آرزومندم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Mar 2008 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیست و هفتم - مراجعت به مصر برای دیدن هورم هب</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-222.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;پس از اینکه سرود خوانده شد مردی که از وضع او معلوم بود که از زارعین است و از صحرا آمده بکاهنان نزدیک شد و از آنها پرسید که آیا ممکن است یک طلسم یا چشم از گوسفندها و گاوهای قربانی شده که خطر را دفع میکند ببهای ارزان باو بفروشند که با خود ببرد و از مخاطرات محفوظ باشد. کاهنان در جواب آن مرد گفتند که خدای آتون طلسم و چشم قربانی نمی‌فروشد و احتیاج بآنها ندارد بلکه هر کس باو معتقد شود او را مورد حمایت و حفاظت قرار خواهد داد بدون اینکه هدیه‌ای از وی دریافت نماید. وقتی آنمرد اینحرف را شنید رنگش تغییر کرد و مراجعت نمود و شنیدم که قرقر میکند و میگوید که خدای آتون یک خدای دروغی است و بعد بسوی معبد دیگر یعنی معبد آمون براه افتاد که از کاهنان معبد مزبور طلسم یا چشم قربانی دریافت کند. زنی از عوام‌الناس بکاهنان جوان نزدیک شد و گفت مگر خدای شما موسوم به آتون گاو و گوسفند قربانی دریافت نمی‌کند و کسی برای او قربانی نمی‌نماید که شما گوشت بخورید و فربه شوید. و اگر خدای شما همانطور که میگوئید نیرومند بود کاهنان او میباید فربه باشند نه اینطور لاغر و ناتوان و لاغری شما نشان میدهد که خدائی ناتوان دارید در صورتی که آمون قوی است و بکاهنان خود گوشت میخوراند و بهمین جهت همه آنها فربه میباشند. یکی از کاهنان که قدری مسن‌تر از دیگران بود گفت آتون از قربانی نفرت دارد و نمی‌خواهد که خون جانوران را برای او بریزند و تو نباید در این معبد اسم آمون را ببری برای اینکه آمون خدائی است دروغی و عنقریب تخت خدائی او سرنگون خواهد شد و معبد وی ویران خواهد گردید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:44:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیست و ششم - بیماری یک کودک</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-222.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;ادشاه آمورو در حالیکه هنوز اشک در چشم داشت گفت سینوهه پسر من سه روز است که غذا نمی‌خورد و هر چه میخورد بر میگرداند و طوری فریاد میزند و ناله میکند که من نمیتوانم یک لحظه آرام بگیرم. گفتم این دایه ها و غلامان را از این اطاق بیرون کنید زیرا یک انسان سالم هم اگر این همه جمعیت اطرافش فریاد بزنند و ناله کنند مریض خواهد شد تا چه رسد به یک طفل.&lt;BR&gt;پادشاه آمورو امر کرد که آنها از اطاق بیرون بروند و آنگاه من خود را شستم و پس از اینکه دانستم که مطهر گردیده‌ام گفتم پنجره های اطاق را بگشایند و خود نیز پارچه‌های پشمی را از اطراف بدن طفل گشودم.&lt;BR&gt;کودک که تا آنموقع فریاد میزد و ناله میکرد آرام گرفت و پاهای فربه خود را تکان داد و من دیدم که طفل با وجود خردسالی مانند پدرش موهائی سیاه و انبوه دارد. قدری طفل را نگریستم که بدانم بیماری او چیست و یکمرتبه بیاد دهان کودک افتادم و دهانش را گشودم و دیدم که یک دندان کوچک از لثه بچه روئیده است و متوجه گردیدم که بیماری طفل علتی غیر از روئیدن دندان ندارد. پادشاه آمورو را فرا خواندم و دندان طفل را باو نشان دادم و گفتم نگاه کن تو برای همین واقعه بدون اهمیت معروفترین پزشک سوریه را با اسبهای وحشی باینجا آوردی و پنجاه بار در جاده‌های کوهستانی او را در معرض خطر مرگ قرار دادی در صورتیکه هر کس که قدری تجربه دارد میفهمد که وقتی دندان طفل می‌روید کودک اظهار بی‌تابی میکند و بعید نیست که مبتلا به تب گردد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:39:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیست و پنجم - مراجعت از کرت و وضع تازه ازمیر</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-221.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;بعد از سه سال که در بابل و هاتی و کرت بودم به ازمیر واقع در سوریه مراجعت کردم. ولی این سه سال درس زندگی مرا که قبل از آن یک خام بودم پخته کرد. من خوشوقت بودم که مینا و رقص او را مقابل گاوهای نر دیدم و نیز راضی بودم که مشاهده کردم او را در خانه خدای کرت بقتل رسانیدند. چون تجربه‌ای دیگر بدست آوردم. نمیخواهم بگویم که مرگ مینا مرا شادمان کرد یا اینکه آرزوی مرگ او را داشتم بلکه میخواهم بگویم آشنائی با آن دختر که سبب گردید من بجزیره کرت بروم و مشاهده حمام‌ها و توالت‌های آنجا و رسوم و آداب سکنه و اعتقادی که به خدای خود داشتند (در صورتی که او را ندیده بودند) و فداکاری حیرت‌آور آنها در راه همان خدا که غیر از یک مار بزرگ دریائی نبود سبب شد که من تجربه‌هائی بیاموزم که در غیر آن صورت نصیب من نمیگردید. انسان تا عملی جدید را در نیافته خود را کامل میداند ولی بعد از این که دانست غیر از معلومات و اطلاعات او در جهان علم‌ها و اطلاعات دیگر هست به نقصان و حقارت خود پی میبرد. و بهمین جهت است که افراد بی‌علم و بی‌اطلاع بسیار مغرور میشوند زیرا تصور میکنند همه چیز میدانند و در جهان بهتر و بزرگتر از آنها وجود ندارد و بهمین جهت است که هر وقت مشاهده میکنیم که مردی یا زنی نخوت دارد و با دیده حقارت نظر به ما میاندازد باید بدانیم که وی نادان و احمق است و چون چیزی نمیداند و تجربه‌ای نیاموخته خویش را برتر از دیگران می‌پندارد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:35:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیست و چهارم - ورود من و غلامم به خانه مرموز</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-220.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;من که از ناامیدی از یافتن مینا نمی‌توانستم خودداری کنم او را صدا میزدم و صدای من در دهلیزهای آن جا می‌پیچید و تولید انعکاس میکرد. تا اینکه کاپتا با انگشت زمین را بمن نشان داد و گفت نگاه کن و من روی زمین لکه‌هائی از خون دیدم که بدریا منتهی میگردید و کاپتا گفت ارباب من بطوریکه میبینی این لکه‌ها به آب منتهی میشود و خوب است که دنبال آن را بگیریم و برویم.&lt;BR&gt;وقتی کنار آب رسیدیم من دیدم که لاشه مینا کف دریا افتاده و بمناسبت زلال بودن آب لاشه‌اش بخوبی نمایان است و یک عده خرچنگ دریائی اطراف لاشه او را گرفته مشغول خوردن گوشتهایش هستند. من فریاد زدم و بزانو در آمدم و اگر کاپتا در آنجا نبود منهم به مینا ملحق میشدم ولی کاپتا که میدید روز دمیده و ممکن است نگهبانان از خواب ناشی از تریاک بیدار شوند مرا براهنمائی نخی که گسترده بود از خانه خدای کرت بیرون آورد و وقتی خارج شدیم و بطرف معبد رفتیم دیدیم که هنوز نگهبانان معبد که شب قبل شراب مخلوط با تریاک ما را نوشیده بودند در خواب هستند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:28:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیست و سوم - در میدان گاو بازی کرت</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-218.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;روز بعد با کمک مینا که در میدان گاو بازی نفوذ داشت مرا در نقطه‌ای نشانیدند که بتوانم همه جا را بخوبی تماشا نمایم. گاوهای‌نر را یکایک وارد میدان کردند و من دیدم با اینکه در میدان بیش از ده صف تماشاچی وجود دارد همه بخوبی می‌بینند. زیرا جایگاه تماشاچیان طوری ساخته شده بود که یکی بالای دیگری قرار داشت بدون اینکه یکی حائل دیگری شود. رقص دخترها و پسران جوان در مقابل گاوها چند نوع بود ولی از همه دشوارتر رقصی بشمار می آمد که رقاص می‌باید از وسط دو شاخ گاو جستن کند و روی پشت او قرار بگیرد و من بطوریکه گفتم در گذشته یک مرتبه دیده بودم مینا این رقص را انجام داد. من میدیدم که توانگران کرت راجع به گاوها شرط‌بندی میکنند و مثل این بود که میدانند که بعضی از گاوها نسبت به دیگران مزیت دارند. ولی در نظر من تمام گاوها یکسان بودند و من نمی‌توانستم به تفاوت آنها پی ببرم. مینا هم مثل دیگران مقابل گاو نر رقصید و من بدواٌ از رقص او ترسیدم زیرا یک ضربت شاخ گاو کافی بود که او را بقتل برساند. ولی بعد از این که چالاکی او را دیدم و مشاهده کردم که عضلاتش در فرمان وی می‌باشد وحشتم از بین رفت و مثل دیگران برای او شادی کردم. در کرت مردهای جوان و دختران عریان مقابل گاوها می‌رقصیدند برای اینکه رقص آنها بقدری خطرناک است که اگر لباس در بر نمایند شاید بقتل برسند چون لباس ولو خفيف باشد مانع از آن مي‌شود كه بتوانند آزادانه بعضلات بدن فرماندهي نمايند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:23:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیست و دوم - در کرت چه دیدم</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-217.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;من اکثر مردم را سالم و زیبا دیدم و بعد از مدتی کم متوجه شدم که در زبان مردم کرت کلمه‌ای وجود ندارد که از آن بتوان معنای مرده را فهمید و مردم طوری عیاش هستند و معتاد به خوشگذرانی میباشند که هرگز فکر مرگ را نمی‌کنند و اگر کسی بمیرد برای بردن جنازه متوسل بانواع حیله‌ها میشوند تا اینکه کسی نفهمد که مرد یا زنی مرده است. من شنیدم که مرده‌ها را می‌سوزانند و از بین میبرند و بطور مسلم مرده‌ها را دفن نمی‌نمایند زیرا من در کرت قبر ندیدم و فقط چند قبر از سلاطین قدیم کرت موجود است که روی آنها سنگهای بزرگ زده‌اند. ولی مردم هنگامی که از مقابل قبرها عبور مینمایند روی خود را بر میگردانند که چنین نشان بدهند که آنها را نمی‌بینند و تصور می‌نمایند که بدین ترتیب میتوانند منکر وجود مرگ شوند. یکی از چیزهائی که من در طبس و بابل هم ندیده و یکی از مزایای بزرگ تمدن جهان میباشد و فقط سکنه کرت از این مزیت برخوردار هستند وضع ساختمان توالت‌های جزیره کرت است و در بابل توالتها بقدری کثیف است که یک انسان متمدن رغبت نمی‌کند که وارد آنها شود و در طبس با اینکه خدایان ما گفته‌اند توالتها را تمیز نگاه داریم باز آن طور که باید تمیز نیست. ولی در کرت هر توالت یک نمونه هنر و سلیقه و تمیزی است. چون پیوسته روز و شب از لگن توالت آب نیم‌گرم عبور مینماید و آنقدر لطیف است که هیچ نوع رایحه مکروه از توالت استشمام نمیشود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:17:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیست و یکم - بسوی سرزمین کرت</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-216.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;باتفاق مینا و کاپتا براه افتادیم و شهر مخوف ختوشه پایتخت هاتی را که از دیوارهای آن خون می‌چکید و سرنوشت آینده جهان در آن تدارک می‌شد در عقب گذاشتیم و از کنار آسیاب‌هائی عبور کردیم که اسیران کور آنها را میگردانیدند و از جوار کسانی گذشتیم که آنها را بسیخ کشیده بودند و معلوم شد که آنها جادوگر بوده‌اند. بعد بساحل رسیدیم و قدم ببندری نهادیم که یگانه بندر کشور هاتی میباشد که خارجیان می‌توانند آزادانه وارد آن شوند ولی حق خروج از بندر مزبور را برای رفتن بداخل کشور ندارند و آن بندر مثل تمام بنادر دنیا دارای میخانه‌های زیاد و منازل عمومی بود و از میخانه‌ها و منازل مزبور پیوسته صدای موسیقی سریانی بگوش میرسید. ناخدایان و جاشوان وقتی وارد بندر می‌شدند خود را سعادتمند میدیدند برای اینکه خواربار و آشامیدنی و زن در آنجا فراوان بود و این گروه غیر از این سه چیزی نمی‌خواهند و در هر نقطه که این سه یافت شود خود را سعادتمند می‌بینند. ما مدتی در آن بندر توقف کردیم و هر وقت که یک کشتی بطرف جزیره کرت حرکت می‌نمود من به مینا می‌گفتم که با آن کشتی برود. ولی وی جواب میداد که این کشتی کوچک است و در دریا غرق خواهد شد. یا این کشتی بزرگ و جزو سفاین سوریه میباشد و من حاضر نیستم که با آن حرکت کنم. یا اینکه ناخدای کشتی مردی بی‌ملاحظه است و می‌ترسم که در راه مرا به کشتی‌های دزدان دریائی بفروشد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:04:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل بیستم - در کشور هاتی</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-216.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;وقتی صحبت از شهرهای بزرگ جهان میشود مردم نام شهرهای طبس و بابل و نینوا را میبرند. من نینوا را ندیده‌ام و نمیدانم چطور است ولی میتوانم گفت که شهر ختوشه پایتخت کشور هاتی از بعضی جهات حتی بر طبس برتری دارد. در این شهر پادشاهی سلطنت میکند که هم رئیس کشور است و هم رئیس مذهبی و هم قاضی بزرگ و من تصور نمی‌نمایم که در هیچ جای دنیا یک پادشاه بقدر آنمرد دارای قدرت باشد. انسان وقتی وارد کشور هاتی میشود و چشم او بکوه‌های خشک می‌افتد حیرت می‌نماید که چگونه ممکن است این کشور که آفتاب سوزان تابستان بر کوه‌های خشک آن میتابد دارای ثروت باشد. حتی از خود می‌پرسد چگونه مردم در این کوه‌ها زندگی میکنند و از بی‌آبی نمی‌میرند. ولی در این کشور عجیب در فصلی که رود نیل در مصر طغیان میکند (در فصل پائیز – مترجم) هوا سرد میشود و از آسمان پرهائی سفید رنگ فرو میریزد و این پرها تمام کوه‌ها را میپوشاند و بعد در فصل گرما مبدل به آب میگردد و من میدانم که شما این موضوع را باور نخواهید کرد لیکن من به چشم خود کوههای مرتفع هاتی را دیدم که مستور از پرهای مزبور و سفید بود. این پرها در تمام سال آب این کشور را تامین می‌نماید بطوری که مردم نه فقط دام را سیرآب میکنند و خود رفع عطش می‌نمایند بلکه با همین آب کشتزارهای آنها سیرآب میشود. بهمان اندازه که سکنه هاتی در داخل کشور آرام هستند برای همسایگان دائم بهانه می‌تراشند و پیوسته علائم سرحدی را بعقب میبرند که بتوانند خاک دیگران را تصاحب نمایند. در مرز سوریه یک دژ بزرگ ساخته‌اند که دیوارهای آن از سنگهای عظیم بر پا گردیده و این دژ بر منطقه‌ای وسیع حکومت می‌نماید و تمام کاروان‌هائی که از سوریه به هاتی میروند و از آنجا عبور میکنند باید به مامورین هاتی که مرکز آنها این دژ میباشد باج بپردازند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل نوزدهم - ما سه مسخره شدیم</title>
<link>http://gahshomar.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FLOAT: right; WIDTH: 30px; HEIGHT: 32px&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://gahshomar.blogfa.com/post-215.aspx&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tarikh.persiangig.com/images/Sinuhe_small.jpg&quot; border=2&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;هر چه بیشتر راه می پیمودیم و آفتاب زیادتر بر ما می‌تابید بیشتر شبیه به سه مسخره دوره‌گرد می‌شدیم و بعد از رسیدن بیک دهکده در حالی که من برای مردم فال میگرفتم (کاپتا) با حکایات عجیب و روایات خنده آور آنها را قرین حیرت میکرد یا وادار بخنده مینمود.&lt;BR&gt;وقتی کاپتا برای آنها حکایت میکرد که در جهان مللی هستند که وقتی راه میروند سر را از تن جدا مینمایند و زیر بغل میگیرند تا اینکه سر بر تن آنها سنگینی نکند یا اینکه مبذل به گرگ یا گوسفند میشوند مردم ساده دل این حرف را می‌پذیرفتند و هیچکس نمی‌پرسید وقتی سر از تنه جدا شد چگونه صاحب سر زنده می‌ماند. ما در این سفر بابت بهای غذا هیچ فلز ندادیم. بهر جا که می‌رسیدیم همین که فال من و حکایات کاپتا و رقص مینا شروع میشد مردم آنقدر برای ما غذا می‌آوردند که بیش از احتیاجمان بود. در آن سفر با اینکه من نمیخواستم طبابت کنم وقتی وارد قریه‌ای شدیم که من بدن پشم‌آلود مردها و زنها را می‌دیدم بآنها میگفتم چگونه بوسیله زرنیخ و آهک موهای بدن را بزدایند تا اینکه از خارش و زشتی در امان باشند و هنگامی که من حس میکردم که چشم روستائیان معیوب است و اگر معالجه نشوند کور خواهند شد برایگان آنها را معالجه می‌نمودم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 17:45:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gahshomar&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>gahshomar</dc:creator>
<guid>http://gahshomar.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
